۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه

روزمره گی / اسماعیل حسام مقدم

روزمره گی / اسماعیل حسام مقدم

تاملی بر زندگی روزمره ی ایرانی

«... یه چیز وحشتناکی اینجا وجود داره!»
چیزی که همیشه حضور شومی شه حس کرد. اما من هیچ وقت نتونستم بفهم اون چیه.
این و اون، دوستام، همکارام ... چرا دیدن اونا هر روز صبح منو اینقدر غمگین می کنه؟ درست مثه مترو؛ هر روز همون آدمها که سوار می شن و هر روز همون آدمها که پیاده می شن، و همه ی آن چیزهایی که اتفاق می افته، برای اینه که اونا رو پیرتر کنه...
«گاهی عجیب ترس برم می داره؛ مثل همه مون تو این دنیا، انگار همه مون تو اتاق بزرگی، یه نفس به این سو و آن سو می ریم، از دیواری به دیوار دیگه و باز همون حرکت، و بدون پایانی! بدون هیچ پایانی!»
پاره ای از دیالوگ شخصیت اصلی نمایشنامه ی «مرگ دستفروش» اثر آرتورمیلر؛ نمایشنامه نویس شهیر آمریکایی را خواندیم. التهاب و اضطراب انسانی را متصور می شود که به جای اینکه تصویرهای ذهنی و آفرینش پدیده ها را به عنوان یک ابژه در اختیار گیرد و هدایت نماید، این سیستم و پدیده ها هستند که او را دستخوش تغییر و دگردیسی قرار می دهند و بر او سیطره می یابند. همین ما، خودمان، نقش هایی را در زندگی خود به عنوان کارمند، یک جزء، یک سیاهی لشگر برای سیستم می پذیریم و ایفا می کنیم، که هیچ وقت شاید تصوّرش را حتی نکرده ایم، ما جزئی از تاس بازی سیستم مسلط می شویم و در زیر مهندسی اجتماعی حاکم بر کنش های اجتماعی، نقشی را برای امان تعریف می کنند و ما گویا از روی استیلای تربیت و تنبیه، باید آن را پذیرا باشیم و با تمام وجود سال های عمرمان را برای طول عمر سازمان ها و نهادها بدل نمائیم و بعد از سال ها، بعد از بازنشستگی، به دلیل عدم کارایی کناری گذارده شویم و دیگر کرامت انسانی ای که سیاهی لشگری و روزمرگی از ما گرفته است، حتی پرسشی را بر نمی انگیزد و یادی از آن به جای نمانده است، باید تا پایان پرده در انتظار Fix، وقت را بگذرانیم. چشمانم را برای لحظه ای می بندم، نفسی عمیق می کشم، به کودکانی می اندیشم که می خواهند جهان را فتح کنند و در نقاشی هاشان آن را با آزادی کامل تصویر می کنند و آنگاه در ورطه ی الگوهای استانداردیزه و پاستوریزه ی تربیت حاکم، چگونه راضی به یک سیاهی لشگر می شوند که گرته ای از آن رؤیا را حتی در زندگی اشان نمی یابند؟ رؤیایی که به دنبال نقشی می گردد که از آنِ خلاقیت خودش باشد، نقشی که جایگاهش را در صحنه ی نمایش خود کارگردانی کند.
ویلی لومان ـ شخصیت اصلی نمایشنامه «مرگ دستفروش» ـ در جایی از دیالوگ هایش چنین می گوید: «چقدر زیباست که آدم گردش فصل ها رو ببینه، زیبایی الآن اینجاست و به آسمون واقعی تابستون؛ و ابر سپید کوچکی که در حال عبوره. من اومدن پائیزو حس می کنم؛ و ریزش برگ ها رو در روزهای خاکستری؛ آدم باید همیشه یه آسمون واسه تماشا داشته باشه ...» به نظر شما ویلی لومان؛ کسی که به گفته ی نویسنده نمایشنامه «بر نیروهای زندگی نظارت و اختیاری ندارد.» و کسی که تنها وقتی مطرح است که سود می رساند و سپس در خلأ رها می شود، هرگز می تواند یک «آسمون واسه تماشا» داشته باشد؟!



منتشر شده در شماره 443 از هفته نامه اتحادجنوب

کشاورزان قهرمانان اند یا جنگاوران؟! / اسماعیل حسام مقدم

کشاورزان قهرمانان اند یا جنگاوران؟! / اسماعیل حسام مقدم
درنگی کوتاه بر وضعیت جنگ

خلاقیت، ابداع و آفرینش کنش هایی اند که در زمانه و زمینه ی صلح، آرامش و عدم خشونت زاده می شوند؛ جنگ، خشونت و دشنام ناشی از فقدان خلاقیت است. چیدمان دلایلی از انواع توهمات درباره ی توجیه جنگ ورزی به شدت ساده تر از ایجاد زمینه ای جهت پروراندن گندم، گل، سبزه و انسان است. در بسترهایی که فرد و گروه، توانایی و دانایی آن را ندارند که خود را در جریان دراز مدتِ اثبات و تکامل، قرار دهد و از درد عدم درک خود به نزد دیگری رنج می برند، ناچاراً دست به خشونت، دشنام گویی و واژگونی آرامش وضعیت می زنند تا اندکی در محاسبات جامعه به بازی گرفته شوند. حال این عدم درک و خلاقیت حضور فرد، معلولی چند علتی ست همانند تمام چند علتی بودن های کنش انسانی، امّا از این رهگذر قصد آن دارم تا به کهکشان فکری ای گام نهم که در روابط ابزاری جوامع تک ساحتی، چه می شود که انسان هایش در بی هدفی، سرخوردگی، فاقد کارایی، بی علاقگی به تفکر و دانش، تنها و آسان ترین مسیر و راه را برای بیرون آمدن از رخوت که جنگ است، می یابند، بهم ریختن آنچه که سال ها برای آن رنج کشیده شده است و هر آن ویرانی ای که در پس عدم خلاقیت و آفرینش یک تفکر به بار می نشیند. راستی چرا وقتی به زمینه و بستر تاریخ می نگریم، همواره این مفهوم را به فرا یادمان آورده است که جنگاوران، قوم، قهرمانان اند و نه مادران پرورش دهنده، کشاورزان بارور کننده و معلمان آموزش دهنده؟! آیا نه این طور است که کشاورز فصل های متمادی، به طور تدریجی زمین را بارور می کند تا آسایش قوم خود را به ارمغان آورد، آیا تربیت فرزندان، خلق آثار هنری، معماری، قواینن علم و ... هیچکدام در درون خود حائز ارزشی بالاتر از جنگاوری نیست تا اسطوره هایی از برای آنان سازند؟! گویا انسان شجاع همچنان همان جنگاورانی هستند که از سر عجز به کشتن و ویرانی مشغولند و هرگز انسان شجاع آن کسی نبوده است که می گوید: «من دشمن تو و عقاید تو هستم، اما حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقاید تو فدا کنم.»




منتشرشده در شماره 442 از هفته نامه اتحاد جنوب

کوچک زیباست. / اسماعیل حسام مقدم


کوچک زیباست. / اسماعیل حسام مقدم

درنگی کوتاه بر کنش های اجتماعی درازمدت



«... نه به خاطر دیوارها
به خاطر یك چیز
نه به خاطرِ همه انسان ها
به خاطرِ نوزادِ دشمن اش شاید ...» الف . بامداد
ما در كجای مناسبات اجتماعی و جهانی قرار گرفته ایم! هر روز بانگ بر می آوریم، كه فلان كار شگفت آور و عظیم را انجام می دهیم! ما ... قهرمان جهان می شویم ...! ما...! اما دریغ از اینكه در كنار خودمان، همین نزدیكی ها، روحی در بندست، جسمی در زنجیر و هیچ توانی را برای اش متصور نیست. بنگرید و اندكی عمیق تر و جزئی تر بنگرید، خاستگاه وضعیت نامتعین ما چیست، این در هم و برهمی از كجا می آید. صنایع، دانشگاه ها، اصناف و نهادهای مدنی، همگی دچار عدم شناخت مؤثر و عمیق از موقعیت گشته و سرگردانی را دوره می كنند.
مسؤولیت ناپذیری، كم كاری، بی برنامه گی، پنهان كاری، ظاهرسازی، خودمحوری، قانون گریزی، توقّع بالا و همه چیز دانی در تك تك افراد جامعه، مسبّب وضعیتی شده كه در آن همه می خواهند «بالاترین سطحی» را اشغال كنند كه در آن هیچ كارآیی و اثر بخشی ای را ندارند. كسی به جایگاه كوچك و اثربخش خود در درازمدت رضایت نمی دهد.
هنوز ما این جا ایستاده ایم، همان جا كه سالیان درازی چون قرنی سپری شده، صد سال از مشروطیت و فریادهای آزادی و عدالت می گذرد، امّا چونان تسلسلی تاریخی، همچنان همان راه را و همان مسیر بسته را می پیمائیم؛ ما در كجای این دور، مؤلّفه ای یا فرضی را همواره نادیده انگاشته ایم؟! این پرسشی حیاتی و ضروری برای حركت های درازمدت امان خواهد بود!
«كوچك زیباست»، كوچك عمیق است، ژرفا دارد و مؤثر است. من، شما و همگی امان، رؤیاهای بزرگ در سر می پروریم، البته كه كار اشتباهی نیست امّا (مثل همه ی قضایای اجتماعی و چند وجهی كه یك امّا را همیشه در خود مستتر دارد.) و هزار امّا، با كدام زمینه فكری و زیربنای اندیشه گی، می توان از حرف های بزرگ و رؤیاهای دست نیافتنی طرفی بست و حائز تأثیرات عمیق و درازمدت شد.
باز نیز «كوچك زیباست!»، من به تأثیرگذاری یك حركت شكست خورده امّا كوچك، ژرف، عمیق و بادوام خیلی بیشتر امید دارم تا یك حركت استعلایی و آرمانی كه روابط اجتماعی تاب تحمّل حضورش را ندارد.
و باز نیز «كوچك زیباست»! ...



منتشرشده در شماره 423 از هفته نامه اتحادجنوب

۱۳۸۸ مرداد ۶, سه‌شنبه

نمایشنامه "چهار فصل" / اسماعیل حسام مقدم

نمایشنامه "چهار فصل" / اسماعیل حسام مقدم
نمایشنامه ای بدون کلام در چهار اپیزود


شخصیت ها : 2 مرد جوان – 1 زن جوان + یک زن یا مرد دیگری زیرای /
مکان : صحنه کاملاً لخت و خالی ، فقط حاوی دو صندلی که یک پروژکتور بر آن روشن است . تغییر فضا را با جابجایی یکی از صندلی نشان می دهیم
.


اپیزود اول : صندلی اول کاملاً ثابت است ولی صندلی دوم متحرک ، صندلی اول دقیقاً زیر نور پروژکتور و رو به روی تماشاچیان قرار گرفته و صندلی دوم در این اپیزود ، چسبیده به صندلی اول می باشد . مرد اول می آید از ابتدای ورود و قبل از آن صدای خنده هایش می آید و وقتی روی صندلی می نشیند . متعجب به تماشاچیان ، سپس با اشاره به تماشاچیان آن ها را به استهزار گرفته و می خندد . خنده ها جوری است که تماشاچیان مورداهانت قرار گیرند . هرازه گاهی از صندلی بلند می شود (حرکات نمایش صورت می پذیرد) طوری رفتار شود که انگار برای تماشاچیان متاسف است ولی خنده فصل مشترک تمام حرکات بازیگر مرد می باشد . صندلی دوم راهی در بلند شدن بازیگر متحرک می شود و بازیگر آنی برای تغییر مکان خود همراه می برد برروی آن می نشنید و باز اگر به صندلی اصلی بازگشت آنرا با خود حمل می کند . این اپیزود باید تا نقطه جوش تماشاچیان طول بکشد و آنان را عصبانی کند (البته درک این وضعیت با کارگردان است و همچنین بطور اولی تر بازیگر روی صحنه ) در بین بازی های مرد خنده ، گهگداری زنی بر افروخته ، صندلی به دوش از طول صحنه می گذرد بدون هیچ توجهی به مرد و تماشاچیان کم کم نور پرژوکتور کم می شود و در همان حالت خاکستری ثابت می ماند تا بازیگر مرد خنده با خنده های مهتر از صحنه بیرون برود. صحنه مدتی خالی باقی می ماند ، صندلی اول در همان موقعیت اولیه خود ولی صندلی دوم در مقابل آن پشت به تماشاچیان قرار دارد. باز همان زن صندلی به دوش با آرامش می آید . دوری می زند و صندلی اش را پشت به صندلی دوم قرار می دهد.

اپیزود دوم : زن اول در همانجا می ماند ، سکوت می کنند ، تماشاچیان را بر انداز می کند ، برای دید بهتر به روی صندلی اصلی می رود و سالن را برانداز می کند . ناگهان ، دلد می کشد . بر سر تماشاچیان فریاد می کشد . نور صحنه شدید شده است . همانطور که از بالای صندلی به تماشاچیان نگاه می کند ، فریاد می کشد . با تمام نیروی خود صندلی دوم و سوم را می اندازد ، لگد می زند . به جلوی سن می رود و از آنجا فریاد می کشد . آنقدر این فریاد زدن ها ادامه دارد که بازیگر خسته بر روی صندلی اول می افتد و گهگداری فریاد کوچکی سر می دهد در حین حین مردی صندلی به دوش می آید . در حال گریه ، گریه وزادی سر می دهد . به گوشه از جلوی سن می رود و بر روی صندلی خود می نشیند ، می گرید و می نالد .

اپیزود سوم : مرد گریان فقط می گرید ، سرش را به زیر انداخته و با حرکاتی که با صندلی اش باز می کند گریه می کند . زن فریاد گر روی صندلی اصلی به صورت کاملاً بی رمقی افتاده است و گاهی فریادی می کشد و در سکوت فرو می رود . زن فریاد کم کم صندلی خود را روی زمین می کشد و می رود و در هر لحظه دادی کوچک رو به سوی تماشاچیان سر می دهد . مرد گریان همچنین به گریه سکوت خود ادامه می دهد . نور صحنه به خاکستری می گراید و مرد گریان از روی هر صندلی بر روی صندلی دیگر می رود و باز گریه سر می دهد . انقدر گریه سر می دهد که به زمین می افتد و بر روی صحنه پهن می شود و بی حال از حال می رود . مردی وارد صحنه می شود که هیچ صندلی به دوش ندارد.

اپیزود چهارم : مرد ساکت و بی قرار می نمایاند. مرد انگار در انتظار است . بی قرار از این صندلی به آن صندلی دست به دست می کند . زن گریان اندک تحرکی دارد و به زور کمی راست می شود و باز می افتد صندلی اش که در کنارش افتاده را بر روی زمین کشان کشان ، با خود که روی زمین می خزد ، به بیرون صحنه منتقل می کند. مرد همچنان منتظر ساکت نشسته است . نور صحنه همچنان خاکستری است . بی قراری و ضعف را گاملاً در چهره خود نمایش می دهد . از این صندلی به آن صندلی و نیز دوباره تکرار می شود . از روی صندلی به روی میزانسن می آید و باز بر می گردد . می ایستد . می نشینید . خود را می خارانه – نگاه به سقف می دوزد . نگاه به تماشاچیان می دوزد . چهره ای متفکرانه به خود می گیرد ، در وضعیتی دیگر کاملاً چهره ای کودن و گچ و سنگ دارد . مرد است می رود و در نیمه راه بر می گردد . صحنه را نمی تواند ترک کند. بی قراری دو را در بر می گیرد . سه نفر قبلی می آیند می روند و این فرد به دنبال آنها از نفس می افتد . خود را آویزان صندلی اصلی می کند و اینقدر فشار می آمد که با صندلی سرنگون می شود . نای بلند شدن ندارد . تلاش می کند ولی نمی تواند و همانجا ثابت می شود . نور کم کم خاموش می شود .

تئاتر بی چیز / اسماعیل حسام مقدم


تئاتر بی چیز / اسماعیل حسام مقدم

«دیالوگ های معنا باخته ؛ ضرورتی برای جامعه ما»


انسان قرن بیستم در درون آگاهی های از هم متلاشی شده ای به سر می برد که گفتگوهای بنیابین آنها را به سوی تنوع معناهای متعدد رهنمون شده و از این رهگذر دیالوگ های ما بین ایشان حاوی معنا گریزی ها و شکستن تک گفتارها(مونولوگ) شده است . گویا به دنبال یک خط سیر واحد گشتن در ارتباط ها و تعامل ها و همچنین به سطح آمدن گفتمان ها ، هنرمند و نویسنده را دیگر به سوی ایدئولوژی سازی و پیام های اخلاقی رهنمون نمی کند ، او برای خود هدفی مقدس دنبال نمی کند که دیگر فرا روایت ها و قاعده های سخت همگی دود شده اند و به هوا رفته اند ، آثار هنری از جمله در هنرهای دراماتیک از اصول و منطق کلامی هم بسته ای پیروی نمی کنند و روایت آن پیش بینی ناپذیر و دگرگون کننده است همچون انسانی گیج و مبهوت .
همانطور که از این مقدمه متوجه گشته اید در پی شناختی از تئاتر ابزود (Absurd) یا معنا باخته هستیم . اوژن یونسکو (Eugene Ionesco) از این دیالوگ های معنا باخته این چنین تعریف می کند : «تئاتر معنا باخته ، چند مضمون ، ضد ایدئولوژی ، ضد رئالیست – سوسیال ، ضد روان شناسی ، ضد بورژوازی است . تئاتر ابزود احیای تئاتر نور آزاد است . آزاد یعنی رها شده یعنی بدون موضع گیری : ابزود تنها تئاتری ست که قادر است به دقت و صمیمانه بدیهیات پنهان را آشکار سازد . تئاتر ، معماری متحرک تصاویر صحنه است » در ورای این صحنه ها ، تماشاگر یا خواننده با دلهره ها و نگرانی های زمان خود رو به رو می شود . انسانی که در عصر مدرن زندگی می کند با شک و تردید هایی دست به گریبان است که دیگر نمایشنامه های کلاسیک و سنتی قادر به بازگو کردن آن نیست . تئاتر با تصویر کردن این احساس نا امنی و اضطراب حاکم بر دنیای جدید ، بازتابی می شود از واقعیات انسان مدرن . درونمایه ی این گونه نمایش نامه ها نشان دهنده شکست ارزش های عقلایی و اومانسیتی ست . ساختار و دیالوگ ها گاهی آنچنان غیر منطقی هستند که به یاوه گویی می گرایند . شخصیت ها در این نوع نمایش نمی دانند کیستند و در این دنیا به چه کار می آیند . بدین گونه است که مفهوم قهرمان مرسوم در ادبیات و نمایشنامه های کلاسیک کم کم از بین می رود و جای خود را به ضد قهرمان های بی چیز می دهد . دیگر جایی برای قهرمان پهلوانان و پدر خوانده ها باقی نمی ماند ، در دنیای این دیالوگ ها ونقش ها همه چیز مضحک ، بی معنا و ظاهری است . ارتباطی بین انسانها نیست ، مکالمات ابزود در واقع تک گویی و مونولوگ هستند ، گفتگو ها و ارتباطات انسانها بی محتوی و قرار دادی ست ، انسان حرف می زند تا احساس زنده بودن کند و خود را از قید معناها گریزان کند. بطور مثال در مجموعه نمایشنامه های کوتاه ژان میشل ریب با عنوان «تئاتر بی حیوان» نماشنامه ای وجود دارد که در آن پدری که نام دخترش را به خاطر نمی آورد دلایلی مضحک و بی سروته ای برای اثبات نظریات خود می آورد. در این نمایشنامه ها مکالمات و موقعیت های زندگی و گفتگوهای روزمره انسانها در این روزگار را منعکس می کند . نمایشنامه ی ابزود چون گزارشی مستند که از زندگی هر روزه ما ، بدان سان که خواننده یا تماشاگر خود و اطرافیانش را در این صحنه ها باز می یابد و از بی معنایی و مضحک بودن وضعیت خود به خنده می افتد.
در مطالعه ای تاریخی در می یابیم ، تئاتر ابزورد (بی چیز) حاصل فقط قرن بیستم نیست ، بلکه زاده ی جهان های در حال گذار و بحران زده ای هستند که هنوز به ثبات نرسیده اند . ثباتی از نوع گفتمان های جاری اجتماع و فرهنگ . مثلن در قرون سطی به دلیل ساختار جزم و جمود کلیسایی حاکم هرگز شاهد این گونه روایت ها نیستیم ، اما در دوران نوزایی (رنسانس) اروپا شاهد به هم ریختن پارادایم های سخت و جمود هستیم که اجازه به حضور آثار یا سطوح متعدد زیستی و سپر تفکری را می دهد (مثلن دن کیشوت اثر سروانتس مظهر از دست رفتن جهان کامل ، منظم و منجسم می باشد ) ولی در عصر روشنگری که تئاتر از زیر سلطه ی کلی به در می آید به زیر استیلای نیروی انقلابی می رود و در اشاعه ی تفکر کاملن منجسم و همبسته ی انقلابی و مردمی به تریبو نی تک ساحتی مبدل می شود ، شاهد رشد قهرمانانی بدون نقص و انسانهایی کاملن سفید یا کاملن سیاه هستیم . اما پس از انقلاب فرانسه (1789 م) و شکست روحی بعد از آن ، شاهد فضایی مملو از سر خوردگی و سر درگمی نسل پس از انقلاب هستیم که رومانتسیم با دلگرفتگی ، و یاس و کسالت آمیخته می شود و باز فضایی خاکستری می آفریند اما تنها وجه افترافی که با تئاتر ابزورد قرن بیستم دارد معتقدات مذهبی محکم این نسل است که چنین باوری آن را از وضعیت بی چیزی ی تئاتر ابزورد دور می کند و در ادامه ، قرن بیستم با جنگ های متوالی و فرضیات جدیدش انسان را متزلزل می کند . اندیشه های معنوی و اجتماعی را در هم می ریزد . فروید با کشف ضمیر ناخود آگاه پرسش های جدیدی مطرح می کند و درباره انسان چون و چرا می کند . ادبیات بی چیز و انسان در حال گذار ، انسان مختلط ، انسان افسوس زدا شده و باز افسول شده ، این چنین است که خود را در برابر راز هستی ، خود را با ترس ها و تردیدهایش تنها می یابد و از این حیث است که تئاتر ابزورد در این فضا (پس از جنگ جهانی دوم ) مجددن نشو و نما می گیرد.
در می یابیم که تئاتر معنا باخته و بی چیز در بستر و شرایط خاصی رشد می کند که این خود ما را به سوی درک بهتر هویت چندگانه و متکثر آن نزدیکتر می کند. شاید با مطالعه تاریخی ای که در این باب شد ، بتوان جایگاهی برای نگاه در هم شکسته و از هم پاشیده ای که از فضای تئاتر ابزورد برمی آید را برای دوران کنونی جامعه ایرانی متصور شد. شاید ضرورت نگاشتن این مطلب این جا باشد. اینجا که وضعیت زیست محیط ایرانی در حالت فقدان و کمبود مواجه شده است و کشتار معترضان، دستگیری منتقدان و نویسندگان و سقوط هواپیماها و بی توجهی به زیست دیگری اعم از انسانها ، حیوانات ، جنگل ها و... همگی در ایجاد وضعیت بحرانی و موقعیت اضطراری موثر بوده اند. تئاترابزورد(بی چیز) نیز به دلیل هم نفسی با مخاطب خود ظرفیت انتقال و والایش(sublimation) دلهره های آدمی را درین موقعیت اضطراری را دارد.



نوشته:پاییز 86
ویرایش: تابستان 88

پیوند مدیریت و جامعه شناسی / اسماعیل حسام مقدم

پیوند مدیریت و جامعه شناسی / اسماعیل حسام مقدم

نهضت روابط انسانی و مکتب انتقادی (فرانکفورت)



چکیده:
رشد "اخلاق پروتستانی" در دوره روشنگری (قرن هفدهم میلادی) همراه با خود "روح بورژوازی و سرمایه داری" را پروراند که بنیادهای نظری سازمانها و موسسات تولیدی و بازرگانی را متحول نمود و به نوعی پیامد آن؛ "عقلانیت ابزاری" در استفاده از افراد و کارگران بود که در نهضت مدیریت علمی از آن می توان سراغ گرفت. با گذشت سالیانی دراز و دریافت بازخورهایی از این سیستم و مطالعاتی، ضرورت وجود راوابط انسانی درون مدیریت را هویدا ساخت و از آن گاه در قرن بیستم تا به حال گونه ای از فلسفه ی علوم اجتماعی رشد نموده که بازگشت به نوعی اندیشه و اعتقاد به مفهوم اصالت بشری را در خود پرورش می دهد. قصد تحریر این مقاله پرداختن به جنبه های مورد نظر متفکرین این نوع شناخت و اندیشه می باشد که محوریت آن با دیدگاه مکتب انتقادی همراه می باشد و نشان دادن این مسئله که هر موقعیت اجتماعی- تاریخی به اقتضای خود مبانی و پایه های فکر و تئوریک خود را قوام می بخشد.
فلسفه نوین مدیریت، ساختار و سازماندهی آن به شکل امروزی همگی نتیجه تعامل میان مجموعه حوادث و تحولاتی است که با وقوع" انقلاب صنعتی" در انگلستان ( حدود سال 1760م) آغاز شده است و تا به امروز ادامه دارد. انقلاب صنعتی تقریباً همزامن با سایر تحولات عظیم علمی، فلسفی و سیاسی قرون هفدهم و هجدهم در اروپا به وقوع پیوست منظور از انقلاب صنعتی، جانشین کردن ماشین به جای انسان در صنعت است. یکی از نتایج مستقیم انقلاب صنعتی، پیدایش کارخانه های بزرگ در جوامع صنعتی بود که برای اولین بار، تمرکز عده ی کثیری کارگر را در یک مکان ایجاب نمود. با ورود ماشین به صحنه ی صنعت، امکان تقسیم کار به اجزای کوچکتر فراهم شد و هر کس موظف به انجام دادن بخش کوچکی از کلی کار در کارخانه یا سیستم تولیدی گردید.
"آدام اسمیت": اقتصاد دان معروف اسکاتلندی در سال 1776 م کتابی به نام« ثروت ملل» را منتشر نمود و انقلابی در اندیشه و فلسفه علوم اقتصادی و مباحث مربوط ایجاد نمود و در آن کتاب مفهوم تقسیم کار را با مثال معروف تولید سنجاق ساده تشریح نمود. استقرار کارخانه و بر قراری یک نظام تولیدی مبتنی بر آن و لزوم تجمع عده ی کثیری ازکارگران در یک مکان نیازبه ایجاد نظام جدیدی در مدیریت مؤسسات داشت این نظام جدید، همراه با خود طبقات و سلسله مراتبی جدید را نه فقط در موسسات بلکه در اجتماع ایجاد نمود و از اینجا بود که دوران روشنفکری در درون خود طبقاتی را زائید که به تشدید اختلافات طبقاتی منجر شد، متفکری چون « کارل مارکس» متد مطالعات و نظریات خود را از این موقعیت تاریخی کسب نمود. از ویژگی های دیگر نظام صنعتی، توجه بسیار اندک به اصول انسانی و روابط انسانی در تقسیم کار بود. بیشتر کارکنان ساعت های طولانی به ازای وضعیتی نامساعد و محیطی آلوده کار می کردند که این خود تاثیر اجتماعی نامطلوب از رخدادهای دورن انقلاب صنعتی بود. مطالعات کار سنجی و حرکت سنجی بسیاری صورت گرفت که نتیجه آن «نهضت مدیریت علمی» بود و به کاراتر کردن فعالیت های افراد منجر گردید ولی منجر به انسانی تر شدن فضای کاری کارگران نشد. نهضت های کارگری، اعتصابات سندیکایی، و اتحادیه ها تشکیل شدند و به دنبال رفاه بیشتر کارکنان در موسسات اقدام نمودند و به دست آورد هایی نیز دست یازیدند اما باز هم فضا سنگین و قابل تحمل برای کرامت انسانی کارگران نبود. تا اینکه مطالعاتی در شرکت و سترن الکتریک به رهبری "التون مایو" صورت گرفت و به نتایجی رسید که حاکی از وجود نوعی روابط مفاهمه ای بین کارگران بود و با آگاهی از اینکه اگر به این روابط غیر رسمی توجه کافی گردد، می تواند بهره وری موسسه را افزایش و به مساعدتر شدن فضای کار منجر شود این مطالعات سرآغاز نهضت روابط انسانی در مدیریت بود.
همانطور که همراه با انقلاب صنعتی مبانی تئوریک اش نیز مجالی برای بودن یافت (منظور تئوری "آدام اسمیت" و "تیلور") همراه با نهضت روابط انسانی (1923م ) انجمن ها و مراکز مطالعاتی نیز در همین زمینه به طور مستقیم و فقط بر اثر ضرورت های محیطی جهت بسط تئوریک و علمی نهضت متولد گشتند که "مکتب فرانکفورت" یا انجمن پژوهش های اجتماعی دانشگاه فرانکفورت از پیش آهنگان آن بود. "مکتب نظریه انتقادی یا فرانکفورت" از با نفوذ ترین مکاتب فکری قرن بیستم بوده است که از مشاجرات فکری بر سر تفکرات فلسفی "هگلی"، جامعه شناختی" مارکس" و روانشاختی "فروید" در بین اندیشمندانی پیدا شدکه در موسسه پژوهش های اجتماعی گرد آمده بودند. این موسسه در سال 1930 میلادی در نیویورک تاسیس شد و در واقع همان موسسه پژوهش ای اجتماعی دانشگاه فرانکفورت بود که به دلایل سیاسی نتوانسته بود در آلمان فعالیت کند. این موسسه (مکتب) در ابتدا جهت پژوهش در اندیشه ای مارکسیستی و شرایط ضعف و افول جنبش های کارگری ایجاد گردیده بود اما به تدریج به نقد فرهنگ و شیوه ی فکر بورژوایی و فرآیند عقلانیت جامعه نو (ابزاری) روی آورد، که در خود به نقد فلسفی سرمایه داری، علوم اثباتی وفرهنگ بورژوایی می پرداخت مهمترین اندیشمندان مکتب نظریه ی انتقادی «ماکس هورکهایمر»، «تئودور آدورنو» ، « هربرت مارکوزه» و «والتر بنیامین» و از چهره های متاخرتر ایشان از « یورگن ها برماس» می توان نام برد به طور کلی ازدیدگاه نظریه انتقادی، جامعه به شیوه ای همگی به عنوان نظامی تلقی می شود که در آن اراد در پی علائق و منافع خاص خود، ضرورتاً به وابستگی متقابل، تقسیم کار، تولید کالایی با نظام مبادله، کار مزدوری، تمرکز دیوانی (بوروکراسی) و دولتی و به طور کلی عقل ابزاری هدایت می شوند. چنین نظامی ازدیدگاه نظریه انتقادی، ذاتن متمایل به بحران است نتیجه چنین نظامی مثله کردن تمامیت وجود انسان و سرکوب خواست های راستین اوست که به ویژه در عصر« سرمایه داری سازمان یافته» از طریق مستهلک ساختن انرژی های شهوی و لیبیدویی انسان به اوج پرخاشگری و سرکوب می انجامد. "ژان پل سارتر"، فیلسوف اصالت بشر و همچنین "میشل فوکو"، فیلسوف پسامدرن فرانسوی نیز در مطالعات خویش به این زمینه اشاره می کنند( ر.ک: مارکوزه. هربرت. انسان تک ساختی. 1381 و همچنین ر.ک :فوکو، میشل. اراده به دانستن . 1384). ساتر به طور خلاصه می گوید که ماشین به جای من ( Id) شخص قرار می گیرد و استیلایی بر دورنی ترین غرایز انسان به وجود می آورد و با وجود آوردن نیازهای کاذب و مهار شده او را از دستیابی به خواسته های راستین و عمیق انسانی اش دور می سازد. انرژی های درونی انسان در جهت ارضای غرایز درونی، از دیدگاه متفکرین مکتب انتقادی، چند بعدی است و تک ساختی نیست. دارای وجهی زیبایی شناختی و فلسفی است که به رهایی بخشی انسان از قید روابط ابزاری و شیء شدگی می گردد. در جامعه ای با روابط کاملن قالبی شده، نیازهای کاذبی ایجاد شده است که افراد را کاملن در جهت ارضای خواسته های تک ساختی به بلوغ می رساند. این وضعیت در فرآیند زندگی کارگردن حائز ایجاد « بحرانی» می باشد که "کارل مارکس" آنرا به دلیل و علت از بین رفتن جامعه سرمایه داری و ایجاد نظام سوسیاالیستی معنا می بخشد و "یورگن ها برماس" از آن به عنوان دستمایه ای برای تئوری بحران مشروعیت نظام های مدرن استفاده می کند. ایشان برای جلوگیری از این بحران، مفهوم عقلانیت ارتباطی را بر ساخته است که اساساً فرآیندی فرهنگی و مبتنی بر پیشرفت اندیشه ها بر اساس منطق درونی خود است. طبق نظر ایشان عقلانیت ارتباطی، فرآیندی رهایی بخش است و متضمن افسون زدائی و چند ساحتی شدن انسان وجود انسان است. که نزدیکی بسیار عمیقی با مفاهیم نهضت روابط انسانی دارد. غایت اصلی نظریه ی انتقادی، عقل و آزادی است. مبارزات اجتماعی به طور کلی در جهت تحقق این غایات به وقوع می پیوند و فلسفه و نظریه انتقادی خود جزئی از این مبارزات به شمار می رود. در فضایی که، صنعت فرهنگ بالیده است و عقلانیت ابزاری در زمان فراغت از کار افراد نیز نفوذ کرده و عقلانیت خود را با سرگرمی و بازی استخراج بخشیده و فرهنگ توده ای منحطی را به وجود آورده، تئوری عقلانیت انتقادی و مفاهمه ای (ارتباطی) می تواند نیرویی رهایی بخش و آگاهی دهنده باشد و به عنوان چالشی در این نظام، خود را فربه و عمیق سازد.

منابع و مآخذ:
- رابینز،استیفن، تئوری سازمان، ترجمه ی مهدی الوانی و حسن دانایی فرد، تهران، نشر صفار، 1385
- باتامور ،تام، مکتب فرانکفورت ، ترجمه ی حسینعلی نوذری، تهران، نشرنی، 1385
- پیوزی، مایکل، یورگن هابرماس، ترجمه ی احمد تدین، تهران، نشر هرمس، 1385
- وبر، ماکس، اخلاق پروتستانی و روح سرمایه داری، ترجمه ی عبدالکریم رشیدیان و پریسا منوچهری، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1384




منتشر شده در هفته نامه محلی"اتحاد جنوب": شماره 428 – مورخه دوم بهمن 1385

ضرورت پیچیدگی و آزادگی / اسماعیل حسام مقدم


ضرورت پیچیدگی و آزادگی / اسماعیل حسام مقدم
تاملاتی درباب دانشگاه ایرانی


اشاره : نگاهي تاريخي به ريشه هاي ايجاد گفتمان دانشگاه و آكادمي ، در توليد و باز توليد انديشه هايي مي توان جست كه در قيد و بند هيچ بايدو امرکلی ای نبوده اند . يونان باستان و حضور آزادي هاي انديشگي سقراط و به دنبال او سوفسطائيان خودمبنايي در پي ريزي دانشگاه هايي بر شالوده ي پيچيدگي و آزادگي بوده است . همچنان كه از آن دوره و مكان فاصله گرفته ايم ، شاهد رخدادهايي در اين ديالوگ بوده ايم كه غالبن در فرهنگ ها و جوامع متمركز جزم و جمود را مسلط بر امر دانش یافته ایم . در اين نوشتار سعي بر آن است كه با نگاهي آسيب شناسانه به دانشگاه و روش هاي سيستماتيك آن در پيشبرد اهداف کارکردی خويش (كه البته رنگ باخته اند) به دو جنبه و مولفه دروني دانشگاه یعنی:، پيچيدگي و آزادي پرداخته گردد.
الف) مشهور است كه انديشه ها و نظريه هاي درون دانشگاه، وظيفه تبيين ساده و نامگذاري واضح و نظم بخشيدن به انديشه ها و همچنين زدودن پيچيدگي ظاهري پديده ها را بر دوش دارند . اما آيا پديدارهاي موجود ، اين نظريه را صدقيت مي بخشند ؟!
هوش مصنوعي يا سيستم هاي هوشمند كه با نظريه هاي آكادميك توان بازتوليد و تكامل خود را يافته اند آيا از منطق بانيري (دودويي) و بسيار ساده شده استفاده مي كنند ؟
علوم و دانش هاي معاصر كه كاملن تخصصي شده اند ، ما را به سوي نگاهي عميق در قانون مندي پديدارهای طبیعی راهنمايي مي كنند ، كه سادگي را پس از آن كاملن ناموجود و پيچيدگي را از صفات بارز آن در مي يابيم . تبارشناسي تكامل انديشه پيچيده ، ما را به قرن پنجم پيش از ميلاد رهنمون مي سازد كه فيلسوفي با نام گورگياس ، قضيه مقدماتي شكاكيت را تدوين كرد و در آن سراسر پديده ها را بدلي انگاشت و در اصلي بودن آنها شك كرد ، كه خود مي تواند واقعيت هاي ساده را در بوته نقد و شك كشد و وضوح و آشكاري اش را در قانون مندي هاي نهان و پيچيده كتمان نمايد . دو هزار سال پس از او ، فيلسوف و رياضي دان فرانسوي ، رنه دكارت ، در اين باب تامل نمود و به اين جمله قد برافراشت كه (مي انديشم پس هستم ) و ما را به كنه مسائل و رخدادها رهنمون ساخت تا در درون آن حضور انديشه هايي را درك كنيم كه راه حل هاي ساده كاملن در آن ، موردي كاهلانه به نظر مي رسند . سپس در قرن بيستم ، علوم متفاوت با حضور و رشد منطق ابهام (فازي) مواجه شد كه با بيان (پارادوكس راسل)نمود يافت و انديشه هاي پرفسور لطفي زاده (منطق فازي) به نظريه اي در توليد و بازتوليد انديشه ها و حتي منطقي در توليد وسايل الكتريكي مورد كاربرد قرار گرفت . آنرا به بلوغ رساند. منطقي نسبي گرا و هوشمند منطق عميق و پيچيده ، خود واقعيتي پيچيده دارد كه حقيقت مربوط بدان نيز بي اندازه پيچيده است .
واژه پيچيدگي(compelexity) در معناي خود حامل درهم برهمي ، بي يقيني و بي نظمي است . شنيدن يا خواندن كلمه پيچيدگي تعريف روشني بدست نمي دهد . حتي پيچيده را نمي توان در واژه پيچيدگي خلاصه كرد يا يك قانون پيچيدگي برايش وضع كرد و تا حد ايده ي پيچيدگي فرو كاست .
حقيقت اين است كه واقعيت و انديشه ها هميشه مبهم و نيم روشن اند و دستيابي به اندكي از ماهيت آن با نقادي ميسر مي گردد . نقد بايد در درون دانشگاه ها و نظريه هاي آكادميك تبديل به يك كنش دائم و حتمي گردد تا بتواند در تعالي تحليل ها كمك شاياني نمايد .
انديشه پيچيده خواهان شناخت چند بعدي است اما همين انديشه پيش از هر چيز مي داند كه شناخت كامل امكان ندارد. محرك انديشه پيچيده كششي دائمي ميان خواست يك دانش قطعه قطعه نشده و جدا جدا نشده از يكسو و پذيرش ناتمام بودگي و ناكامل بودگي هر شناختي از سوي ديگر است . در حقيقت ، انديشه پيچيده حاصل ضرورتي در خود مي باشد كه براي درك آن بايد از هر نوع ساده انگاري و وضوح دوري نمائيم تا به بازتوليد و تكامل انديشه ها و پديدارها نائل گرديم.
ب) در نظام ها و سيستم هاي متمركز و بسته ، شايد دانشگاه چون بن بستي در علوم در نظر آيد كه در آن پستو ، هر جز از علم را همچنان كه (است) بايد پذيرفت و آزادي و اختيار آن را نداشت كه حتي به شناختي از روزنه هاي اين پستو نائل آمد (آزادي آكادميك ) متكي بر فلسفه اي شناختمند است ، مفهومي كه معتقد است ، (حقيقت) چيزي است كه ما فقط در مسير وصول به آن قدم بر مي داريم و هرگز به آن نمي رسيم . حقيقت امري نسبي در هر زمان است و با پيشرفت دانش و شناخت ، حقايق تازه اي بر ما معلوم مي گردد . بنابراين براي اينكه بتوان به حقايق جديد دست يافت بايد امكان تبادل آزادانه آرا و انديشه ها وجود داشته باشد . حقيقت چيزي نيست كه نهادي به شكل رسمي آن را اعلام دارد . در باب زمينه ايجاد اين تعامل و گفتمان ، روش و منش آموزگاري ، معلم اول ، سقراط را در مي يابيم كه بنيانگذار آزادي آكادميك بود ، معلم دوره گردي كه كوچه به كوچه مي رفت و با مردم سخن مي گفت و از تعليم و تعلم آزادانه دفاع مي كرد . در همين دوره سوفسطائيان نيز به دوره گردي ، انديشه هاي عميق را به تعامل مي نهادند و در نظريه اي يا انديشه اي سكون نمي يافتند .
در دوره هاي بعدي كه نهادهاي رسمي و كليسا حاكم بر مناسبات اجتماعي و فكري بودند ، خلاء نبود آزادي هاي گفتمان را كاملن احساس مي كنيم . افراد زيادي به دليل بيان آزادانه انديشه شان كه مخالف نهادهاي رسمي بود ، اتهام ارتداد گرفتند و در آتش سوزانده شدند . اما با رخداد نهضت هاي نوانديشي دين و رفورماسيون ، گفتمان رواداري ومدارا غالب مي گردد و شاهد آزادي مبلغان غيررسمي در بيان انديشه ها مي گرديم . بيانيه (اراسموس) در آزادي تحقيق ، تفحص و بيان انديشه گام مهمي بود كه در اشاعه اين مفهوم موثر واقع شد .سپس (فرانسيس بيكن) رساله مشهوري دارد كه در بسط انديشه آزادي آكادميك بسيار اساسي بوده است و پس از آن هر چه كه به جلوتر مي آئيم حضور آزادي اقتصادي و سياسي خود موجد آزادي هاي انديشه مي گردند تا جايي كه فلسفه شناختي بوجود مي آيد كه انديشه ها را همانند كالاها ، نيازمند بازاري آزاد براي تبادل و عرضه مي پنداشت . و اصطلاح جديدي با عنوان (Market place of Idea) به اين معني كه دانشگاه ها را بازار آزاد تبادل انديشه ها مي خواندند ، بوجود آمد . آزادي آكادميك سه پايه دارد : اول : استقلال دانشگاهها .دوم : استقلال استاديد و سوم : استقلال دانشجويان . اين بدان معني است كه اساتيد و دانشجويان در بيان انديشه ها و نتيجه ي پژوهش هاي خويش مصونيت ويژه ي قضايي و مدني مخصوص خود دارند و در تعليم و تعلم آن كاملن آزاد هستند .
حال هر چه حوزه ي اين آزادي گسترده تر باشد معرفت بيشتري حاصل مي آيد و معرفت بيشتر دليلي بر آزادي بيشتر ، لذا اين چرخه ادامه يافته و يكديگر را تقويت مي نمايند .
ج) ضرورت پيچيدگي و آزادگي را در دانشگاه ها و جنبش دانشجويي ، بوجود ‌آورنده ي معرفتي عميق تر و گسترده تر خواهد شد كه اين تعامل مي تواند در دگرديسي شرايط حاكم بر روابط گفتمان ها موثر واقع گردد . واقع بينانه تر اگر بنگريم ، عدم توجه به ريشه هاي تئوريك تجربه تاريخي جنبش هاي دانشجويي – آزادی خواهي در ايران ، يكي از عوامل انحطاط در نهادهاي مدني بوده است . با انديشه هايي وام گرفته شده از تاريخ و تمدن هايي ديگر در حالي كه هرگز دروني نشده اند و انگاره هاي موجي را همراه ندارند ، امكان نوزايي در جنبش هاي دانشجويي بسيار اندك خواهد بود .براي بدست آوردن نظريه ي بومي و توليد معرفت بومي نياز به عقلانيت انتقادي داريم . كه در دانشگاه ما هنوز به بلوغ نرسيده است . عدم استقلال دانشگاه ها در تعيين كادر مديريت و سيستم آموزشي (تعيين نوع كتب و انديشه ها) يكي از موانع ساختاري عقب ماندگي و ضعف در دستيابي به تكامل مدني اجتماعي بوده است .
هنگامي كه وزارت علوم دولت اصلاحات درصدرگزارش عملكرد سالانه خود در هفته ي دولت (تأخير در ورود جوانان به بازار كار از طريق افزايش ظرفيت پذيرش دانشگاه ها) را بيان مي دارد ، در مي يابيم كه گسل معرفتي بسيار عميقي ايجاد گشته و اساسن استقلال دانشگاه ها هيچ نمودي ندارد . اما با اين همه ، بايد دانشگاهيان و جنبش دانشجويي با آگاهي عميق تر و برنامه ريزي هاي دراز مدت سعي بر آن داشته باشند حتي با قدمي كوچك و حقير ، ضرورت پيچيدگي و آزادگي دانشگاه را مدام متذكر گردند .


پـي نوشت :
1-قضيه مقدماتي شكاكيت : (اول هيچ چيز وجود ندارد ، دوم اگر چيزي وجود مي داشت ما قادر به شناخت آن نبوديم ، سوم اگر چيزي وجود مي داشت و قابل شناخت هم بود ، ما قادر نبوديم درباره آن اطلاعي به ديگران بدهيم.)
2-مثالي براي پارادوكس راسل : راسل مي گويد : به آرايشگاه خاصي مي رفتم ، كه بر روي درب آن تابلويي نصب شده بود كه (از اصلاح صورت كساني كه صورت خويش را خود اصلاح مي كند ، معذوريم !) برايم خيلي شگفت بود اين همه تناقض ،چرا كه اگر صورت اين چنين افرادي را اصلاح نمي كرد ، پس صورت خودش را چه كسي اصلاح مي كرد ؟
3-منطق فازي (Fuzzy sets) : حالت چند ارزشي ، مقابل حالت دو ارزشي . حالتي بيشتر از دو بدليل وجود طيفي از انتخاب ها ، باعث افزايش دقت و بهره هوشي ماشين ها مي شود .



منتشر شده در نشریه دانشجویی "دریچه" شماره سوم – آذرماه 85

مسئله ای به نام آینده / اسماعیل حسام مقدم

مسئله ای به نام آینده / اسماعیل حسام مقدم
«گفتاری انتقادی بر وضعیت اسفبار دانشگاه های ایران»


سالهای اخیر برای دانشگاهها و مراکز آموزش عالی کشور ، سالهای پر کاری بوده است . رشد نرخ بیکاری ، گسترده شده طبقه متوسط شهری و سیاست های انباطی دولت موجب افزایش شمار پذیرفته شدگان در آزمون سراسری ورودی دانشگاه ها شده است . آنچنان که دولت برای کم نشان دادن نرخ بیکاری به طور کاذب به افزایش ظرفیت دانشگاه ها همت گمارده و به باز کردن درب های دانشگاه و همچنین دامن زدن به تب کنکور ورودی دانشگاه ها دست زده است که این می تواند منجر به افزایش نرخ رشد نقدینگی ، کاهش کاذب نرخ بیکاری فریب برنامه ریزان اقتصادی – اجتماعی و در نتیجه کاهش سطح رفاه جامعه گردد واز طرف دیگر این کاهش سطح رفاه باعث افزایش گستره طبقه متوسط شهری شده که به دلیل عدم دارا بودن به پایگاهی در قدرت و همچنین نداشتن رانت های اطلاعاتی ، از میراث و قدرت مالی و اقتصادی زیادی برخوردار نخواهد بود و از این رهگذر تنها راه دستیابی به منزلت و قدرت اجتماعی بالاتر را برای خود و فرزندان خود ، ارتقاع سطح علمی و مدارج تحصیلاتی اشان می یابند آنطور که ملاحظه می کنید در درون یک چرخه ی عبث تولید فقر و عدم توسعه نیافتگیی می افتیم که این هم خود باعث استیلای کمیت بر دانشگاه ها شده و در این وضعیت در هم ریخته و از هم گسیخته طرح های آنی و رویایی هم با نداشتن برنامه ریزی و سازماندهی کار و اثر بخش ، سیستم دانشگاهی را بدبران مقبولیت و حتی مشروعیت در می اندازد و سبب از هم پاشیدگی انجام آن می گردد.
سیاست های کنونی وزارت علوم در بسط و گسترش کمی بدون بستر سازی و زمینه چینی دانشگاه ها و دانشجویان با محوریت دانشگاه پیام نور ، وضعیتی را پدید آورده که در صورت ناهماهنگی بین بخش های ستادی و صفی آموزش عالی ، شاهد حضور تعداد کثیری از دانشجویان جدید الورود خواهیم بود که بایستی روبه رو می شوند که دارای نظم و رابطه منطقی بین زیر سیستم ها نیست و در دارز مدت ، این فربگی و حجیم شدن
حباب دانشگاه ، باعث افزایش فشار هسیتم دانشجویانی شده که هر گز پاسخی برای مطالبات آموزشی – صنفی فریش نیافته و از این دریچه ، شاید شاهد افزایش اعتراضات صنفی – رفاهی دانشجویان در سالهای آتی باشیم که این باعث کاهش سطح کیفی آموزش عالی در سالهای نه چندان دور خواهیم شد و در نحوه چیدمان مولفه ی سرمایه اجتماعی و روابط انسانی گسل های عمیقی ایجاد خواهد نمود و همه ی این ها ، نقص غرضی برای سیاست ای توسعه طلبانه دولت خواهد شد . لذا ههمه ی این هشدارها و پیش بینی ها ، تلنگری به دانشگاهیان وارد می آورد .
که احساس ترس و تردید درباره آینده مبهم دانشگاه نمایند و اقدامی در جلوگیری از فروپاشی ساختار کیفی نظام آموزش عالی کشور نمایند.
در مطالعه ای مورد ؛ دانشگاه پیام نور بوشهر ، برای سال آتی تحصیلی رشته ای تحصیلی خود را بیش از 20 مورد افزایش یافته خواهد دید (در حدود 45 رشته تحصیلی) که این خود منجر به افزایش بیش از دو هزار نفری در تعداد دانشجویان جدید الورود دانشگاه خواهد شد . که اگر یک حساب سر انگشتی نموده و نسبت کارکنان محترم و زحنمتکش دانشگاه و اعضای هیئت علمی دانشگاه را به تعداد دانشجویان بسنجیم ، بایستی روبه رو می شویم که در آن دانشجویان نباید انتظار خدمات آموزشی حتی بطور حداقلی آن را داشته باشند. روند کنونی فربه شدن دانشگاه آنرا به کجا خواهد برد ؟!
این مسئله ای برای آینده است که می توان بر اساس تجربیات و مبانی علمی بطور خیلی کمرنگ و ناچیز آنرا پیش بینی و حتی در صورت تمایل به تغییر «پیشگیری» کرد.


نوشته: زمستان 86
ویرایش: تابستان 88